زمین ٬ درخت ها٬ اسمان و... بعد از نه ماه ابستی بالاخره پاییز را دوباره و دوباره به دنیا اووردنند. مثل همیشه باد ارامش دوباره توی کوچه های شهر شروع به وزیدن می کنه و زمین بعد از سه ماه تافتن ٬ نفسی می کشه و اندکی خنک می شه. تب تابستون و لذت بردن و خندیدن می ره دوباره جاشو به سکوت و تجربه ی ارام شدن بده. انتظار رنگ واقعی به خودش می گره و واقعیات بهتر در قالب کلمات جا می گیرن. تنفر به خواب می ره و عشق هم به کما ! چیزی که می مونه هشیاری برای رسیدن به اوج هاست شاید....
امروز اگر روز اول پاییز باشه ٬ و من درست پشت کامپیوترم نشسته باشم ٬ وضعیتم را این طور توصیف می کنم : یه مدرک کارشناسی( که همه دارن) یه کار نیمه وقت(بی ربط به رشته ام) که یه زمانی سفالگر بودم و عکاسی می کردم و ....
ولی حالا هیچ کدومش را دلم نمی خواد. امسال پاییز من مرده به دنیا اومد!!!!
پی نوشت: کی می تونه بهترین جمله ی تحقیری را بگه؟
 |