X
تبلیغات
رایتل

تراژدی زندگی

نوبت من شده بود... خیلی صبر کرده بودم٬ تا حالا تو عمرم تو صف نزده بودم ٬ یه وقتهایی نوبتمو داده بودم به اونایی که طاقت ایستادن نداشتن ٬ حالا خودم بودم که دیگه طاقتم تموم شده بود٬ نوبت من بود که...... تو زدی تو صف و .... 

حالا  خیلی وقته ایستادم تا دوباره این سیفون پر اب بشه٬ حتی دیگه شک دارم طاقتم تموم شده یا ..... 

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر‌ماه سال 1388ساعت 04:52 ب.ظ  توسط هاله  نظرات (12)