X
تبلیغات
رایتل

i use to be

هفته ای یک کتاب را می خواندم ٬ فیلم می دیدم ٬ سر کار هم که بودم . برام از بدیهیات بود خوب. اصلآ بلد نبودم در خانه ماندن یعنی چی! بلند بلند می خندیدم ٬ حرف می زدم و خوب بعد از بعضی حرفها هم پشیمان می شدم که طبیعی بود . حالا پشیمانی معنایی ندارد چون درصدی میان ان دو سه جمله ی روزمره باقی نمی ماند که خطا باشد . چیزهایی وجود داشت که برایم مهم بود . ادم ها دور و برم بودند نه اینکه حالا نباشند ٬ هستند ولی مهم بودن چیزها که از بین رفت ادم ها هم ... اول فکر کردم مال سن و سال است . بعد دیدم نه همه اش تقصیر بوداست با ان حرفهایش که رنج از خواستن است و وقتی نخواهی رنجی هم نخواهد بود. خسته شده بودم بس که گفتند کمال گرایی ٬ کهیر می زدم با این حرفها و برچسبها. نیازی نبود خودم می دانستم. اگر مرد بودید می گفتید چه خاکی به سرم کنم با این اوضاع . کمال گرایی که هیچ ٬ ارمان گرایی هم درد بی درمانیست. از همه بدتر محدوده ی ارمانهایت است که همیشه ی خدا یا ممنوع است یا انقدر درصدش کم که باید برای هر تکه اش سرا پرده ات را جمع کنی بروی یک شهر دیگر . همه اش بروی پایتخت. ان قدر که طهران زده بشوی. بعد از همه اش بگویند ناشکری و همین باعث بشود بفهمی چقدر همه نفهمند ٬ چقدر وقتی داری حرف می زنی و درددل می کنی گوششان با توست ولی در دلشان دارند سریع یک حساب سرانگشتی می زنند و با خودشان مقایسه می کنند! همین می شود که دیگر حرف نمی زنی . اگر از اول گوش می کردی می فهمیدی که من نگفتم بی کارم ٬ تنهایم ٬ غصه دارم . حرف من چیز دیگری بود . گفتم این ها ان چیزی نیست که مرا سیراب کند . مثل این است که به جای ناهار هی به تو شیر موز بدهند ! بابا شیر موز جای خودش من ناهار می خواهم ! از همه اش بدتر تویی که می گویی خیلی از من بدتری چون مردی. سربازی داری ٬ باید بعدها خرجی بدهی ٬ و هزار چیز دیگر که من نمی دانم  و اصلآ حالیت نیست که کار نکرده نداری . یعنی سیرابی  ٬ ناهارت را خورده ای و حالا هوس شیر و موز کرده ای! و دقیقآ مرا یک لیوان شیر موز می بینی و من خوب می دانم وقتی تمام را سر کشیدی دوباره هوس ناهار می کنی . حق داری من همه ی این سال ها اینگونه تغذیه شده ام! اصلآ ما زن ها میان وعده های خوبی هستیم ... 

ولش کن بگذار این حرفها را همان شادی بزند ٬ بگذار من همچنان حرف نزدم ٬ در همین چهار دیواری بمانم و لاقل احساس امنیت بکنم ٬ سر کار نروم تا ان دیو وحشی خواسته هایم بیدار نشود و زنجیر گردنم را نکشد به هر سو و دوباره زخم نخورم.  

حالا همه ی این ها هم که به کنار من هنوز هستم با یک تفاوت کوچک ٬ هیچ شباهتی در حالا و گذشته ام وجود نداد!!!

+ نوشته شده در  سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389ساعت 10:58 ق.ظ  توسط هاله  نظرات (3)