| |
| جمعه 7 تیر ماه سال 1387 |
| چقدر کار دارم! |
چقدر نیاز به مرخصی دارم. چقدر نیاز دارم که سفری برم و اب و هوایی عوض کنم. چقدر نیاز دارم بخوابم. چقدر نیاز دارم ارام بنشینم جایی و ته نشین بشم. چقدر نیاز دارم خلوت کنم و کتابی بخوانم ...
چقدر کار دارم........
پی نوشت: برم جایی که همش بارون بیاد و بیاد و بیاد و سنگفرش هاش همیشه خیس باشه! |
|
| |
| شنبه 25 خرداد ماه سال 1387 |
| تنهایی پر هیاهو |
گاهی چه امیدوار کننده کتابهای فوق العاده ای پیدا می کنی که بعد از خوندنش تا مدتها باهاش زندگی کنی

پی نوشت:گاهی ادم ها همیشه با تو هستند ٬ هر چند که نباشند! |
|
| |
| شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 |
| نوشته ای برا خذف شدن! |
دیگر به دنبال مقصر نیستم. به دنبال سرزنش کردن دیگران هم نیستم. دیگر به دنبال روز های از دست رفته نیستم. دیگر به دنبال راههای نرفته نیستم. دیگر به دنبال هیچ کس جدیدی نیستم. به دنبال راهی که باید برم نیستم. دیگر به دنبال سر و سامان دادن زندگیم نیستم. دیگر به دنبال معرفی خودم به خودم نیستم ......... دیگر به دنبال هیچ چیز نیستم .
این درست همان چیزی ست که برای رسیدنش دو سال زمان برد. زمان برد تا فهمیدم در همه ی داشته ها و نداشته هایم حکمتیست که هر چه بیشتر دست و پا بزنم ٬ بیشتر پاپیچم می شود.
دو سال زمان برد تا فهمیدم بارکش ادم هایی شدم که فکر می کردم اگر دور و برم باشند دیگر احساس تنهایی نخواهم کرد. دوسال زمان برد تا به حداقل برسانم تحریک شدنم را در برابر حرف دیگران که مدام سرزنشم می کردنند که چرا از این همه استعداد های خدادادی استفاده نمی کنم. چرا اتم نمی شکافم!!! وووو و هر کدام به سطح سلیقه ی خودشان در راهی تحریکم می کردنند و از همه بدتر٬ من توان انجام همه ی ان ها را داشتم ٬ به بهترین شکل!!! این تمام مایه ی بدبختی ام بوده و هست! و در مانده و خسته فقط می توانستم برای بهترینشان خاطراتی را بگویم که سد راهم بود و نوجوانی و بخشی از کودکی ام را دزدید.
چاره ای ندارم جز این که تمام فایل های گذشته را رها کنم . ادم ها را هم ... من دوسال هزینه ی قوی شدن داده ام. دوسال زمان برد تا دردهایم التیام یافت. صفر برایم از هزار هم با ارزشتر است. من هر چند یک ادم معمولیی و ازاد بودم امروز دیگر فقط خودم هستم. خود خودم . این قدر واقعیست که خودم هم باورم نمی شود.
پی نوشت:فردا را رها کن. من همین یک روز وقت دارم! |
|
| |
| شنبه 18 خرداد ماه سال 1387 |
| دوسال زمان زیادیه؟ |
فقط نوشتم تا از نظر کسی که نمی شناسمش تشکر کنم.
پی نوشت۱:ادامه اش حذف شد!
پی نوشت۲:دو سال زمان زیادی بود! |
|
| |
| جمعه 10 خرداد ماه سال 1387 |
| وقت کشی |
وقت کشی ٬ خیلی واژه ی نزدیکه. همیشه کنار من و هم نسل های من ایستاده. چیزی که شاید برای نسل های قبل بی معنی و شرم اور بود.
اما نسل من٬وقتش را می کشه و اسوده خاطره. و همیشه می تونه بگه:بالاخره یه اتفاقی می افته دیگه!
وقتی وقت کشی احساس سرزنش اش را بیدار کرد میتونه به گزینه های زیادی فکر کنه. می تونه بگه: ارشد دارم شرکت می کنم. می رم علمی کاربردی می خونم. دفترچه فراگیر می گیرم و بعدش میرم پیام نور ! می رم مالزی! می گن انگلیس دانشجو می گیره . می رم پیش بابام کار می کنم . عموم اتریشه می گم برام پذیرش بفرسته و.....
هزار تخیل دیگه و سرگرم می شه با کارهای رنگارنگ که احساس بیهودگی نکنه .توی اینترنت که می تابه ٬ می بینه همه مثل خودشن و احساس ارامش می کنه!
اما توی این همه هیاهو و شلوغی هیچ کار دیگه نمی شه کرد جز وقت کشی!
پی نوشت: من این میون بیشتر از همه از خودم خجالت می کشم! |
|
| |
| دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387 |
| وقتی تصمیم می گیری... |
وقتی تصمیم می گیری کار کنی.... بهتره واقعآ کار کنی
وقتی تصمیم بگیری درس بخونی ....... بهتره واقعآ درس بخونی
وقتی تصمیم می گیری تفریح کنی...... بهتره واقعآ تفریح کنی
وقتی تصمیم می گیری استراحت کنی...... بهتره واقعآ استراحت کنی
......................
وقتی تصمیم می گیری .... بهتره فورآ تصمیمت را عملی کنی!!!!!!
پی نوشت: کتاب کافکا در کرانه نمی دونم چرا با تمام جذابیتش تموم نمی شه!!!
|
|
| |
| چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 |
|
وایسا دنیا ٬ وایسا دنیا..........
می خوام بیام صندلی جلو بشینم!!!!!
پی نوشت۱: می شه گوسفند نبود .
پی نوشت۲: کم کم باید بیام پشت فرمون ! بذار گواهینامه ام را بگیرم!! |
|
| |
| یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| هزینه ی سنگین |
می گن هر چیز خوبی ٬قیمتیه!
قیمت به دست گرفتن مسئولیت زندگیم ٬ از دست دادن تو بود!!!
پی نوشت: قیمت بیدار شدن ٬ از دست دادن لذت خوابه! قیمت بزرگ شدن از دست دادن کودکیه!!! |
|
| |
| چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| کوه٬ رود٬ دشت! |
کو ه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
پی نوشت:امروزعصر باید جواب هفته قبل را پس بدم! نمی دونم چی بگم!!! |
|
| |
| پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| خیلی بدجنسی! |
نفهمیدم من حواسم نبود یا اون بدجوری منو پیچوند؟!
ولی هر چی که بود٬ من افتادم تودردسر! چیزی که نباید می شد ٬ شد!!!
پی نوشت: خدایا اخر عاقبت منو خودت به خیر کن! |
|